تبليغاتX
روزهایی که میتوانم بنویسم

روزهایی که میتوانم بنویسم

امروز کمی از سرمقاله روزنامه جمهوری اسلامی رو که ظاهراً در جواب سرمقاله چهارشنبه روزنامه کیهان بود، از رادیو شنیدم. البته چون مقاله کیهان رو نخوندم و همینطور این مقاله رو هم کامل نشنیدم که چی بود، نمی خوام در مورد اینا چیزی بگم. فقط چیزی که تو این مقاله جمهوری اسلامی توجه من رو به خودش جلب کرد، این بود که نویسنده مقاله نوشته بود: در مورد مسائل حکومتی تصمیم گیرنده رهبره و حرف آخر رو رهبر که میزنه.

البته طبق قانون اساسی، شخص اول مملکت ما رهبره. ولی تا اونجا که میدونم، تصمیمات مهم حکومتی رو باید مجلس بگیره و به رای مجلس گذاشته بشه. رهبر بیشتر به عنوان ناظر قوا باید باشه. اما اینطور که تو مقاله جمهوری اسلامی نوشته بود، رهبر دست کمی از شاهنشاه آریامهر ندارن....

متاسفانه هنوز که هنوزه ذهن ما ایرانیا، با حکومت دیکتاتوری و شاهنشاهی پر شده و هنوز نتونستیم باور کنیم که ما ایرانیا هم می تونیم دموکراسی داشته باشیم.

یه روز از یه بازنشسته ارتشی یه خاطره از رضاخان شنیدم. ایشون می گفت: زمانی که تو شهر شیراز خدمت میکردم، رضا خان برای بازدید به شیراز اومد. اونجا بود روسای ارتش از حقوق کم پیش رضا خان شکایت کردن و رضا خان دستور داد که به حقوق ارتش چند ریالی اضافه بشه. وقتی که مساله با نخست وزیر مطرح شد، ایشون به شدت مخالفت کردن و گفتن این امر باید بره به مجلس و چون بودجه سال ارتش مشخص شده نمی شه که خارج از بودجه و برنامه، حقوق افزایش پیدا کنه. خلاصه که حرف رضا خان رو زمین موند. تازه رضاخان نمونه قلدری و دیکتاتوری تو ایرانه. حالا شما خودتون چند تا کار بی برنامه و خارج از بودجه از رهبر به یاد دارید! تازه دلمون خوشه که حکومتمون جمهوریه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 21:22  توسط شهروند  | 

وقتی که مدرسه میرفتم، معلمی داشتیم که می گفت انقلاب ایران واقعاً یه معجزه بود. میگفت ما اصلاً فکر حکومت جمهوری هم نمی کردیم، چه برسه به جمهوری اسلامی.

شاید یکی از نقاط عطف انقلاب ایران، رفتن شاه از کشور بود. محمدرضا پهلوی یه بار دیگه تو سال 32 از کشور خارج شد. اونبار آمریکاییا و انگلیسیا با یه کودتا، مصدق رو از مسند قدرت برداشتن و شاه به کشور اومد. سال 32 شاه خطری برای آمریکا و انگلیس نبود. یه جوون طالب قدرت بود که تنها راه داشتن قدرت رو تکیه به آمریکا و انگلیس می دونست و خطر برای قدرتها، دکتر مصدق بود.

اما در سال 57 قضیه متفاوت بود. شاه به خاطر فروش نفت به قیمت بالا(در اون سالها) قدرت گرفته بود. دیگه یه جوون خام نبود. بعد از برگزاری جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی، فرهنگ و تمدن کشور خودش رو به رخ دنیا کشیده بود و برای قدرتهای بزرگ یه خطر به حساب می اومد. وقتی در سخنرانی سال 56 خودش برگشت گفت که یه ایرانی چی از یه آمریکایی کم داره، در واقع گور حکومت خودش رو با دستهای خودش کند. در واقع، محمدرضا پهلوی دیگه یه مهره سوخته بود و به هر ترتیبی که شده بود باید از بین می رفت. با روی کار اومدن کارتر و ایجاد فضای باز سیاسی در بین کشورهای جهان سوم، جنبشهای مردمی هم با سرعت بیشتری رشد کردن. در ایران هم جنبشهای مختلف با شعارهای متفاوت علیه حکومت شاهنشاهی به حرکت دراومد. شاید تنها نقطه مشترک همه گروهها، که تونست اونا رو دور هم جمع کنه، از بین بردن دیکتاتوری بود.

دیگه شاه ایران از طرف قدرتها حمایت نمی شد. پس انقلاب ایران بدون دخالت بیگانگان، به آرومی شکل گرفت. در این میون مذهبیون با اتکاء به باورهای دینی مردم، در میانه انقلاب رهبری رو تو دست خودشون گرفتن. شعار مذهبیون هم مثل بقیه گروهها، آزادی و برابری و دموکراسی بود. چون هدف براندازی حکومت شاهنشاهی بود، گروههای دیگه هم به این رهبری تن دادن و اون رو به اجبار پذیرفتن. به هر ترتیب، انقلاب ایران پیروز شد و حکومت ایران از شاهنشاهی، به جمهوری تغییر ماهیت داد. جمهوری که باز هم در اون دموکراسی به معنای واقعی وجود نداره. وقتی به جمهوری پسوند اسلامی اضافه شد، خود به خود دموکراسی محدود شد و برای تبدیل شدن حکومت به دیکتاتوری دینی دلیل قانع کننده ارائه شد.

شاید اگر مردم ایران سابقه ای از این نوع حکومت در ذهن داشتن، شاید اگر تاریخ قرون وسطای اروپا رو به یاد داشتن، به جمهوری اسلامی رای آری نمی دادن. البته اسلامی بودن حکومت بد نیست. قید شدن نوع حکومته که باعث میشه به دیکتاتور، اجازه بروز و ظهور داده بشه.

شاه رفت. اما دیکتاتوری همچنان در کشور باقی موند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 15:51  توسط شهروند  | 

 

 

 گفت:" کسی دوستم ندارد. می دانی چه قدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن....!"

خدا هیچ نگفت.

گفت:" به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم. آدمهایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای این که زشتم. زشتی جرم من است."

خدا هیچ نگفت.

گفت:" این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها. مال قاصدک ها. مال من نیست."

خدا گفت:" چرا، مال تو هم هست."

خدا گفت:" دوست داشتن یک گل، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن«تو» کاری دشوار است. دوست داشتن، کاری است آموختنی؛ و همه کس، رنج آموختن را نمی برد. ببخش، کسی را که تو را دوست ندارد، زیرا که هنوز مومن نیست، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است. مومن دوست می دارد. همه را دوست می دارد. زیرا همه از من است. و من زیبایم و زیبایی، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره، هر چه که هست، نیکوست. آن که بین آفریده های من خط کشید، شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست. حالا، قشنگ کوچکم؛ نزدیکتر بیا و غمگین مباش."

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نا زیباست.

 

عرفان نظر آهاری/ بالهایت را کجا جا گذاشته ای.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 13:27  توسط شهروند  | 

یکی از خصلتهای ما ایرانیان اینه که نمی تونیم آدم خوبا رو تحمل کنیم. امروز یکی دیگه از آدم خوبای تاریخ کشورمون رو به دلیل خوب بودن، به قتل رسوندیم. امیر کبیر. خون امیر رو ریختیم تا آقاخانهای نوری بر ما حکومت کنن. راستی ما لیاقت امیرها رو نداریم؟ بعد از امیر، مصدق رو در خونه خودش حبس کردیم، ظاهراْ لیاقت مصدقها رو هم نداشتیم. دیگه در میان دولت مردانمون بعد از مصدق کسی رو به خاطر نمیارم. شاید بشه میر حسین موسوی رو هم تا حدودی با مردان بزرگ مقایسه کرد. اون رو هم خونه نشین کردیم. ظاهراْ ما فقط لیاقت احمدی نژادها رو داریم.

امیر روحت شاد.

 خیلی بعد نوشت: حجه السلام دوانی به رحمت ایزدی پیوست. به سرکار علیه فاطمه رجبی فقدان پدر بزرگوارشون رو تسلیت میگم. حالا دیگه با خیال راحت تر به هر کی دلش میخواد، هر چی دلش میخواد بگه. دیگه پدر نیست که نامه اعتراض بنویسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 16:26  توسط شهروند  | 

تا حالا این جمله رو زیاد شنیدین(زنان بی سرپرست) معمولاْ برای خانومایی که همسرشون رو از دست میدن از این واژه استفاده می کنن. البته مدتیه که از واژه زنان سرپرست خانواده هم استفاده میشه. ولی کلاْ این واژه نشون دهنده مردسالار بودن جامعه ماست. منظور اینه که زنان نمی تونن خودشون سرپرست خودشون باشن و نیاز مبرم به یه سرپرست دارن. البته این واژه فقط در قوانین ما مورد استفاده قرار میگیره و در واقعیت های اجتماع که دقت کنیم، می بینیم این مردان هستن که به سرپرستی و مراقبت نیاز دارن( آقایون لطفاْ جبهه نگیرید براتون اثبات می کنم) هر چند زنان برای تمام کارهایی که میخوان انجام بدن طبق قوانین مردسالار ما به اجازه پدر یا همسر نیاز دارن.

و اما اثبات اینکه آقایون به سرپرست نیاز دارن نه خانوما.

وقتی که زنی همسرش رو از دست میده، مخصوصاْ اگه دارای فرزند هم باشه، معمولاْ و در اکثر مواقع بدون اینکه ازدواج مجدد کنه، میشینه و بچه ها رو بزرگ می کنه.  اطرافیان هم خیلی پاپی اینکه مجدد ازدواج کنه نمیشن. اما اگه خدای نکرده مردی همسرش رو از دست بده. اگه آقای خوب و وفاداری باشه و همسرش رو خیلی دوست داشته باشه، تا سالگرد فوت همسرش ازدواج نمی کنه. (البته خیلی کم این اتفاق میافته) معمولاْ بعد از ۴۰ روز فکر همسر و ازدواج مجدد هستن. اگه خودش هم به فکرش نباشه اینقدر اطرافیان تو گوشش می خونن که تا کی میخوای صبر کنی! چرا ازدواج نمی کنی؟ ...... تا بالاخره طرف ازدواج کنه. وقتی هم که میگی چرا؟ میگن خوب مرد که نمی تونه تنها زندگی کنه!!! خدا وکیلی خودتون قضاوت کنید، آقایون بی سرپرست میشن یا خانوما؟

ادامه داره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 19:22  توسط شهروند  | 

مصوبات هیات دولت در استان خوزستان، بیشتر از تمام استانها بود!!!

 این تیتر خبری و از زبان جناب الفنون نسبتاْ محترم( چیکار کنم هر چی باشه فعلاْ در مسند ریاست جمهوری کشورم نشسته) گفته شده بود. ۲۰۰ مصوبه هیات دولت!! یاد ضرب المثل آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی افتادم. نمی دونم این همه مصوبه بی پشتوانه برای چی هست؟ تازه کلی هم به اونا افتخار می کنه. از ابتدای ریاست جمهوری این آقا!!( با عرض معذرت از تمام آقایان محترم) تنها چیزی که از هیات دولت دیدیم، تصمیمات بی سر و ته و عجولانه بوده. البته شاید تصمیمات خوبی هم در این مدت گرفته شده باشه. ولی متاسفانه به دلیل سنگینی کفه به سمت بدیا، خوبیا تحت الشعاع قرار گرفته.( هر چند که خوبی به یادم نیومد) به هر حال مردم خوزستان هم قطعاْ پس از مدتی مثل مردم ۲۳ استان دیگه متوجه می شن که هیچ معجزه ای قرار نیست اتفاق بیوفته و همه چی یا مثل قبل ِ یا بدتر از قبل.

دقیقاْ مثل تصمیماتی که در مورد انرژی هسته ای گرفته شد. اونقدر در مواضع خودش علیه هولوکاست اصرار کرد، اونقدر دلش برای ملت آلمان و نازیهای هیتلری سوخت، تا بالاخره کشور رو در آستانه تحریم قرار داد. تمام کسانی که در مشاغل صنعتی مشغول به فعالیت هستن، وخامت اوضاع کشور رو درک می کنن. ولی ظاهراْ تنها کسی که درک درستی از اوضاع کشور نداره، دقیقاْ همون کسیه که باید بیشترین درک رو داشته باشه، رئیس جمهور محترم. نمی دونم کاری از دست ما شهروندان کشور بر میآد یا نه؟ هر چند مطمئن هستم که ما می تونیم در سرنوشت کشورمون تاثیر داشته باشیم. البته اگه آگاهانه و منطقی تصمیم بگیریم. که با کمی واقع نگری باید بگم حالا حالاها با آگاهی عمومی فاصله داریم.

 پی نوشت: این مطلب رو از وبلاگ آقای ابطحی میارم. نکته جالبیه.

رقص یا تحریم؟

 دیروزدر رسانه های داخلی اخبار "مهم" حضور معاون رئیس جمهور در مراسم رقص در تر کیه و تکذیب و تایید وشکایت و مناظره های این مسئله را میخواندم. همزمان در رسانه های خارجی ابعاد تحریم شورای امنیت در مورد ایران، و نگرانی های کارشناسان و حتی خاتمی و هاشمی رفسنجانی را میشد خواند. احتمالا به عقیده بعضی ها مردم ایران فعلا سرگرم اخبار رقص باشند بهتر از این است که به عواقب تحریم شورای امنیت فکر کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 21:49  توسط شهروند  | 

یه روز تعطیله دیگه هم به آخرای خودش نزدیک میشه. امروز یکی از مزخرف ترین روزای تعطیل رو داشتم. روزی که اصلاً کار مفیدی انجام ندادم. نه کتاب خوندم. نه کوه رفتم. نه هیچ کار دیگه ای.

راستش کامنت جف رو که خوندم به فکر فرو رفتم. هر چند که به طور کلی آدم متکی به خودم هستم و هرچند به مامان خیلی علاقه دارم، ولی وابسته نیستم. یکی از خصلتهای من اینه که به هیچ چیزی تو دنیا وابستگی ندارم. خیلی زود هم خودم رو با شرایط وفق میدم. اما این که یه چیزی تو زندگیم کم دارم.... نمی دونم شاید.

باید یه وقت از جف بگیرم برم برای مشاوره. آخه مشاوره روانشناسی هزینه اش زیاده من توان مالیش رو ندارم ولی به هر حال دیگه جف از دوستان و ......(زهی خیال باطل چون جف همشهری خودم و میدونم عمراً همشهریام .....)

از همه کسانی هم که تولد مامان رو تبریک گفتن ممنون.

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 18:17  توسط شهروند  | 

امروز ۱۴ دیماهه. روز تولد مامانم. امروز مامانم ۶۰ ساله میشه. برای تولد مامان خوشحالم. ولی یه جورایی باورم نمیشه که مامان داره به پیری می رسه. اصلاْ برام قابل باور نیست. البته بگم که اصلاْ به مامان نمیاد که ۶۰ ساله باشن ماشااله خیلی کمتر نشون میده. ولی به هر حال شناسنامه این رو میگه و خوب منم باید باور کنم.

از هر کسی که بپرسی بهترین مامان دنیا کیه خب اصولاْ و طبیعی ترین جواب اینه که مامان من. مسلمه که برای هر کس مامان خودش بهترین مامان دنیاست. واسه همین منم میگم که مامان من بهترین مامان دنیاست. براش آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم.

من یه آرزو دارم اونم این که قبل از مامانم بمیرم. خیلی بچه ننه ام؟؟؟ نه باور کنید اینجور نیستم. ولی زندگی بدون مامان برام غیر قابل تصوره.

تو یکی از همین روزا میخوام راجع به یه مساله ای که به مامان هم مربوطه حرف بزنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 10:0  توسط شهروند  | 

یه سوال مهم. به نظر شما برای شاد بودن به چه چیزی احتیاج هست؟ اصلاً برای شاد بودن به چیزی نیاز داریم؟

شما چه زمانی شاد هستید؟ اصولاً آدمهای شادی هستید؟

چقدر به شادی اهمیت میدین؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 19:7  توسط شهروند  | 

به سلامتی و میمنت، جناب الفنون عزیز دل شورای نگهبان، فردا به بیست و چهارمین سفر استانی خودش میره و ظاهراْ طلسم خوزستان شکسته شده و ایشون بعد از دوبار کنسل شدن سفر به خوزستان به دلیل بمب گذاری، میخوان به این استان سفر کنن( تو عجب فصلی هم میره خوزستان، بلاچه داره خوش سلقیه میشه!!!!) انشا اله ایشون زودتر همه کشور رو سیاحت کنن و از مارکوپلو بازی دست بردارن و بشینن سر کار و بارشون یه کم هم به اوضاع و احوال کشور رسیدگی کنن( چه توقعاتی دارم از این بچه! رسیدگی به امور کشور!!!) ای کاش این دولت مهرورزی یه کم به فکر شهروندای کشور بود. راستش از گیر دادن به الفنون خسته شدم. آخه فایده ای هم نداره. مثل یاسین تو گوش .... . این مساله ساعت کاری بانکها. واقعاْ به یه معضل بزرگ تبدیل شده. جالب اینه که همه از این تغییر ساعت ناراحت هستن . طوری که مجلس هم وادار به دخالت شد. هر چند شورای نگهبان احمدی نژاد این مصوبه مجلس رو به دلیل مغایرت با قانون اساسی رد کرد، ولی به هر حال اگه دولت کریمه مهرورزی گوش شنوایی داشت می فهمید که این صدای مردمه که از مجلس اومده بیرون. ولی خب دیگه کاریش نمیشه کرد. اگه خریدنی بود و تو یه بازاری میفروختن، حتماْ چند مثقال برای اعضای هیات دولت و جناب ۶۶۶ میخریدم و بهشون کادو میدادم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 20:56  توسط شهروند  | 

راستی چی شد سر به راهی رو کنار گذاشتم؟  آهان، فکر کنم دلیلش جامعه ای که توش زندگی می کنم. اینجا، نمی شه سر به راه بود. باید عصیان کرد. بیشتر از اینکه قانون انسانها رعایت بشه، قانون جنگل حاکمه. یا میخوری یا خورده میشی. البته یه راه سومی هم وجود داره، که من اون رو انتخاب کردم، تا جایی که ممکنه، نذارم خورده بشم و کسی رو هم نخورم . به همین دلیل هم سر به راهی رو کنار گذاشتم( هر چند حالا هم نمی تونم از حیوانات گنده حقم رو بگیرم و حقم رو دو لپی می خورن ) خب امیدوارم که جواب الف میم عزیزم رو داده باشم. و اما جف عزیز. شیطنت که تو خون آدمه به سن و سال ربطی نداره. کسی که شیطنت داره تا آخر عمر همراهش. دیگه در مورد آخری هم، ( آهای بچه آخر کلاس بیرون وایستا ببینم چی می گی؟؟؟؟)

راستی کسی می دونه چه جوری و از کجا باید مجوز وبلاگ گرفت؟؟؟؟ اصلاً برای مجوز وبلاگ به چه چیزایی نیاز هست؟ به سابقه بسیج و شرکت در جبهه های جنگ و قطع عضو و اسارت و ..... هم نیاز داره یا نه؟ هر کی مجوز گرفته لطفاً بقیه رو هم راهنمایی کنه.

با تشکر شهروندی که کلی حرف تو این یک ماهه تو دلش مونده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 6:41  توسط شهروند  | 

سلام سلام سلام

بندباز عزیزم و آیدای گلم و همه دوستان خوبم. چشم می نویسم. منم بازی شب یلدا رو تو شب اول ژانویه می نویسم.

۱- خیلی شیطونم. سر به سر همه میذارم.

۲- بچه سر به راهی بودم. ولی از وقتی بزرگ شدم سربه راهی رو کنار گذاشتم.

۳- دیدین که به دولت خیلی گیر میدم. در مورد آقایون هم همین طور هستم.

۴- به سیگار و مشروبات الکلی حساسیت زیادی دارم و تا دست کسی سیگار می بینم، شروع به بحث راجع به سیگار می کنم.

۵- با ازدواج کاملاً مخالفم.

دیگه نمی دونم باید چی بگم. منم لیلیت عزیز و نیلوفر آبی عزیزم و همینطور جکسون عزیز رو به این بازی دعوت می کنم.

سال نو میلادی به همه مبارک.......

پی نوشت: یکماه هم نتونستم ننویسم.... میگم فکر کنم به دلیل اینه که گفتن باید بریم و برای داشتن وبلاگ مجوز بگیریم..... خیلی با حاله نه؟؟؟؟؟ برای داشتن فضای مجازی هم تو دولت مهرورزی باید مجوز بگیریم. کم مونده واسه نفس کشیدن هم به مجوز نیاز داشته باشیم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 22:7  توسط شهروند  |